زنبور تشنه

مداد آبی



نویسنده : حمیدرضا ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٧

همه حسودیشان می شد

آخر او هزار تا دوست داشت

همه حسودشان می شد

آخر او هزار تا اسباب بازی داشت

همه حسودیشان می شد 

آخر او هزار تا کتاب داشت

اما او فقطیک دوست یک اسباب بازی و یک کتاب داشت

و همه این را می دانستند

اما بازهم حسودیشان می شد !

چون او اصلا" حسودیش نمی شد که آنها هزار تا دوست و اسباب بازی و کتاب دارند

 

بازگشت








نویسنده : حمیدرضا ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٧

او یک منجمد بود

او یک روز رفت فروشگاه و تلسکوپش را با یک میکروسکوپ عوض کرد !

ار آن روز به بعد دیگر ستاره ها را با میکروسکوپ می دید !

چرا ؟

هیچ کس نمیدانست

خودش می گفت برای تنوع !

 

 

 

 

 

 

 

بازگشت








نویسنده : حمیدرضا ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٧

من یک خانه ساخته ام

پسرک خوشحال بود و مرتب می خندید

خانه من خیلی زیباست  

پسرک ازپدر و مادرش خواشت بیاید داخل خانه اش

پدر و مادر آمدند اما خانه ای ندیدند

خانه قشنگی است ؟

پسرک پرسید و پدر ومادر گفتند : خیلی قشنگ است

پسرک همه خایخانه را به پدر و مادرش نشان داد

پسرک قدرت تخیل خوبی داشت !

پدرو مادر با دقت گوش می کردند !

پسرک خوشحال بود ، پدر ومادر هم خوشحال بودند

فردای آن روز همه اسباب و اثاثیه خانه را به خانه خودش انتقال داد !

 

 

 

 

 

 

 

 

بازگشت








نویسنده : حمیدرضا ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٧

هزار پا هزار تا پا دارد؟

بله

کیرفته این همه پا را شمورد ؟

یک دانشمند

چه دانشمند بی کاری

پسرک این را گفت و بعد کلی خندید

 

 

 

 

بازگشت








نویسنده : حمیدرضا ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٧

ما چه قدر در این دنیا غرق شده ایم ؟

اکنون در کجای این دریا درست و پا می زنیم ؟

آیا اکسیژن کافی در ریه هایمان باقی مانده است ؟

چند ثانیه دیگرد فرصت داریم ؟

ما در این دریا غرق میشویم

بیایید کمک بخواهیم

هنوز چند ثانیه فرصت باقی مانده است

آری ، هنور می توانیم بگوییم

خدایا کمک

 

 

 

 

 

بازگشت








نویسنده : حمیدرضا ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٧

پسرک تازه خدا را فهمیده بود

پسرک کاغذی برداشت و شروع کرد به نوشتن

پسرک نامه ای نوشته بود برای خدا

پسرک نامه را به دست باد داد

باد پرسید نامه را به کجا ببرم !

پسرک خندید و گفت

هر جا که دلت خواست

بادتعجب کرد

پسرک گفت

مگر نمی دانی خداهمه جا هست

 

 

 

بازگشت








نویسنده : حمیدرضا ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٧

مراباد کنید

باد کنک ناراحت بود

او خالی بود

اگر او را باد نمی کردند هویتش را از دست می داد  

 مرا باد کند

بادکنک دوباره خواهش کرد

پسرک آمد و بادکنک را با کرد

بادکنک را آن قدر باد کرد که ترکید

بادکنک تا آخرین لحظه قبل از مرگش خوشحال بود!

او وقتی که مرد خود را ثابت کرد!

 

 

 

بازگشت








نویسنده : حمیدرضا ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٧

قاشقش را به همه نشان داد و با دست غذا خورد

لیوان را به همه نشان می داد و با دهان از پارچ آب خورد

دستمال را به همه نشان داد و با آستین دست و دهانش را پاک کرد

بعد با غرور به دیگران نگاه کرد و گفت

ببینید من می توانم بدون داشتن امکانات هم زندگی کنم !

 

بازگشت








نویسنده : حمیدرضا ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٧

چنذ کیلویی ؟

پسرک به خودش نگاه کرد و به زن جوان گفت

529 کیلو

زن خندید و گفت مطمئنی؟

پسرک دوباره به خودش نگاه و درباره به زن جوان گفت

529

زن این بارنخندید، با جدیت به پسرک گفت :  می دانم تو 529 کیلوهستی ولی می خواهم دقیق تر بگویی چند کیلویی !

پسرک این بار سریع پاسخ داد :

5/26

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بازگشت








نویسنده : حمیدرضا ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٧

می خواست ببیند ظاهر با باطنش چه تفافتی دارد

پس یک دوریبن خرید و ار خودش عکس گرفت

و یک چاقو خرید وخودش را شکافت

و یک عکس دیگر گرفت و آن دو را باهم مقایسه کرد

تاره فهمیده بود که ظاهرش با باطنش هیچ شباهتی ندارد

 

 

 

 

بازگشت








نویسنده : حمیدرضا ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٧

" پروردگارا برای مااز آسمان اسباب بازی بفرست "

آمین

"پروردگارا قیمت شیرینی وشکلات و . . . را ارزان کن "

آمین

" پروردگارا پدر ومادر را مطیع ما کن "

آمین

"روردگارا تابستان را 12 ماه کن "

آمین

" پروردگارا ما میدانیم که تو دعا ما بچه ها را قبول می کنی چون قلبمان پاک ست ولی برای محکم کاری در آخرین دعا ازتو می خواهیم

" پروردگارا دعا ما بچه ها را قبول کن "

آمین

بازگشت








نویسنده : حمیدرضا ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٧

انگشت شست پایم گیر کرده است

مرد این را گفت و کمک خواست

مردم رد می شدند و می خندیدند

انگشت شست پایم گیر کرده است

مرد این را گفت و درباره کمک خواست

مردم هم مرتب رد می شدند  می خندیدند

مرد عصبانی شد

انگشت شست پای مرد هم عصبانی شد

انگشت پای مرد آن قدر عصبانی شد سکته کرد!

مردم جمع شدند ، همه فکر می کردند انگشت پای مرد مرده

مردم هیج وقت یک انگشت شست پای مرده ندیده بودند !

مردم انگشت را از سوراخ در آوردند

مرد خوشحال شد

انگشت شصت پای مرد هم خوشحال شد

آخر انگشت شصت پای مرد نمرده بود ، سکته ناقص کرده بود و فقط ناخنش از کار افتاده بود !

بازگشت








نویسنده : حمیدرضا ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٧

ِپسرک رفته بود زیر باران

پسرک ساعت ها زیر باران مانده بود

پسرک می دانست باید تمام وجودش را تطهیر کند

پسرک منتظر شد تا خورشید به او بتابد

پسرک می دانست باید تمام وجودش منور کند

دخترک تمام مدت داشت برای پسرک دعا می کرد

و پسرک تمام آن مدت داشت برای خودش دعا می کرد

سالها گذشت

دخترک مطهر و منور شد و پسرک همچنان در زیرباران و خورشید ماند

بازگشت








نویسنده : حمیدرضا ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٧

او یک آدم یک وری است

انگار همیشه نیم رخ است

او همیشه یک طرف خیابان را می بیند

او همیشه یک طرف آدم ها را می بیند

حتی موقع غذا خوردن فقط نصف غذایش را می خورد

او یک آدم وری است

او تا به حال خودش را کامل در آینه ندیده است

او یک آدم عجیب است

یک آدم یک وری عجیب

بازگشت








نویسنده : حمیدرضا ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٧

من همیشه تو آسمون به دنبال سیاره ای می گردم که تو اون یک گل سرخ منتظر شازده کوجولوشه

اما هیچ وقت نتونستم اون سیاره رو پیدا کنم

چون که همیشه صبح ها به آسمون نگاه می کنم

آخه می ترسم اگه تو شب به آسمون نگاه کنم هزار تا گل سرخ ببینم و هزار تا شازده کوچولو

اون وقته که واقعا احساس تنهایی می کنم

بازگشت








نویسنده : حمیدرضا ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٧

دخترک سر راه پیرمردی را دید او را به طرف دیگر خیابان رساند

دخترک سر راه پرنده ی گرسنه ای را دید برایش دانه ریخت

دخترک سر راه کودکی را دید که دارد گریه می کند او را به مادرش رساند

دخترک سر راه پروانه ای را دید که در یک تور گیر کرده بود آزادش کرد

دخترک می خواست برود مدرسه ولی هیچ وقت به مدرسه نرسید

همه می گفتند آن دخترک را یک فرشته با خودش برده آخر او سر راه مدرسه یک فرشته را دیده بود که داشت می مرد

قلبش را به فرشته داد

و آن فرشته را زنده کرد

و آن فرشته دخترک را سوار بر بالهایش کرد و برد

بازگشت








نویسنده : حمیدرضا ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٧

دلم برایت تنگ می شود

دخترک داشت خودش را برای مادرش لوس می کرد

اگر بر وی قول می دخی که زود برگردی

کادر گفت نمی داند که کی بر می گردد

اگر بروی آنجا من را که فراموش نمی کنی؟

مادرش گفت نه

بالاخره دخترک سؤال اصلی اش را پرسید

آنجا که بروی برای من همه چیز می خری ؟

مادر گفت به جای هر روزی که ازاو دور است برایش یک عروسک می خرد

دخترک با خودش کلی حساب و کتاب کرد

دخترک مادرش را بغل کرد و گفت : پی چند سال دیگر برگرد مامان جون

بازگشت








نویسنده : حمیدرضا ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٧

مثلا پزشکی می خواند اما اصلا بلد نبود قلب کجاسب

بلد ولی بلد نبود

دخترک مثلا پزشکی می خواند

تمام رمان ها را حفظ بود

سر کلاس شعر می نتوشت

ومثلا پزشکی می خواند

نمره هایش بد نبود ولی چرا بد بود

به هر حال اوباید بلد می شد قلب کجاست آخر او پزشکی می خواند

دخترک یک روز تصمیم گرفت دیگر سر کلای گوش کند تا بلد بشود قلب کجاست

دخترک دیگر شعر وداستان نمی نوشت

 اوبلد شده بود قلب کجاست اما قلبش شکسته بود

دخترک داشت می مرد   اما پزشک خوبی شده بود

بالاخره یک روز که دخترک همه چیز قلب را بلد شده بود قلبش از کار افتاد و مرد

هیچ کس نفهمید که او یک روز شعر می گفت او تنها ی تنها مرد

حالا که من سرنوشت او را می دانم به خودم می گویم

مهم نیست بلد بشوی قلب کجاست شعرت رابگو

آخر من دوست ندارم تنها بمانم و تنها بمیرم تا بلد بشوم که قلب کجاست

بازگشت








نویسنده : حمیدرضا ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٧

مادر دخترک را در اتاق حبس کرد

مادرگفت دخترک حق ندارد تا شب بیرون بیاید

دخترک در اتاق خودش را بست

دخترک در را از پشت قفل کرد

دخترک به مادرش گفت حق ندارد تا شب به اتاق او بیاید

دخترک خوشحال بود

او مادرش را در خانه حبس کرده بود تا شب

 

بازگشت








نویسنده : حمیدرضا ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٧

بیا با هم جیغ بزنیم

دخترک با تعجب به پسرک نگاه کرد و پرسید

واسه چی ؟

اگر چیغ بزنیم مردم  دورما جمع می شن

خب جمع بشن که چی ؟

اگر جیغ بزنیم مردم ما رو با انگشت نشون میدن

خب بدن که چی؟

پسرک مغرور به نظر می رسید وبا لبخند گفت :

اگر آدم های زیادی ما رو با انگشت نشون بدن یعنی اینکه ما بالاخره مشهور شدیم

دخترک خندید

این همه اتفاق برای یک لحظه شهرت !

پسرک شروع به جیغ زدن کرد

و دخترک در حالی که به صدها انگشت اشاره شده خیره شده بود از پسرک دور و دور تر میشد

 

بازگشت